زمستان گذشته است ،
گلها شکفته اند
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است ،
و تو ای کبوتر زیبای من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم ،
زیرا اکنون زمستان به پایان رسیده است ...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ، دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ، دوست می دارم ...
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گلها .
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم ، دوست می دارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده ،
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدم ،
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز ...
ادامه مطلب
لینک ثابت | نوشته شده در ساعت 19:36 توسط : محمد


کاش ميشد با تو بودن را نوشت



